آزادوار شهری به قدمت تاریخ

نام او را بلبلان همیشه در سر دارن

زیر خاکش را همه چون تاج بر سر دارن

شاید بگوئید که چرا آزادوار

نام دیگری نبود که گفته اند آزادوار

خاک دامن گیر دارد قلعه ام

بر همه امید دارد قلعه ام

مردمان بر خاک او سجده کنند

دشمنان بر نام او غطبه خورند

مرحم زخم دل بر همه کس این خاک بود

همه کس بر زخم خود دوایش این خاک بود

آنقدر صبر نمودن به دم تیغ ادو

مادران زائیدنش اندر تنور

بچه های خر سوار با سرهی خوردن زمین

گر سری شکسته بود با نمد سوخته سرش دوائی بود

باز دوباره به خر سواری بودن

تا به میدان نبرد به کار بودن

گر که دعوا به سر هر چه که بود

به در خانه انصاف رضاست

حال که او آباد شده

نام او بر قصه ها هم یاد شده

من هزاران قصه دارم از برای نام او

من هزاران سجده دارم از برای خاک او

من زخاک قربت او هزاران ناله دارم

من از تن صد چاک او هزاران قصه دارم

سر راهش ببین آن پدر پیرش را

مثل میخانه خراب است ،مثل کوه استوار

هیبتش به رستم اسفندیار ماند

ناله اش ز سهراب زخم دار ماند

نو عروسان از طلوع او را سلام می گویند

مردگان هم از افق با او وداع می گویند

پدر پیر صحبت نتواند بکند او از قدیم

رنگ رویش را ببین زخم هایش گوید سخن

زخم های کهنه اش از درد حکایت می کند

گر فراموشش کنی از تو شکایت می کند

شاهدان چون شاهدن بر سینه های داغدار

گر که بشکافی زمین خود شاهدی بر شاهدان

ناله های بی صدا دارد این خاک وطن

ترس از قتل مغول دارد هنوزم این وطن

پادشاهان آمدن خنجر کشیدن بهر او

پهلوانان آمدن سنگر گرفتن بهر او

نامداری خوفته است اندر شمالشرق او

قصه دارد نام او ،لیره دارد شعر او

گر که بعد از صد سال بشکافی سینه اش

ملک ری را می خری یا اینکه سلطان شوی

نویسنده : غلام حلاج

 

 

 


نویسنده: غلام حلاجیان ׀ تاریخ: یک شنبه 15 خرداد 1390برچسب:قصه ,آزادوار,قصه آزادوار,شاعر غلام حلاج,شاعر ,غلام ,حلاج,شعر ,آزادواری, ׀ موضوع: <-CategoryName-> ׀

تمامی حقوق برای سایت روستای آزادوار محفوظ است. انتشار مطالب با ذکر منبع بلامانع است